محمد الريشهري

73

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

دلم آرام گرفت و يقين كردم كه خداوند به من تفضّل كرده است و پيوسته منتظر رسيدن وقت بودم ، تا اين كه فرا رسيد . به سوى مَركبم رفتم و وسايلم را مرتّب كردم و بر پشتش نشستم كه ديدم همراهم ندا مىدهد : « نزد من بيا ، ابو الحسن ! » و من بيرون آمدم و خود را به او رساندم و سلامم داد و گفت : « با من حركت كن ، اى برادر ! » و پيوسته از درّه‌اى فرود مىآمد و از قلّهء كوهى بالا مىرفت تا ما را به [ كوه ] طائف رساند و گفت : « اى ابو الحسن ! با ما فرود بيا تا باقى ماندهء نماز شب را بخوانيم » . من فرود آمدم و دو ركعت نماز صبح را با ما خواند . گفتم : پس دو ركعت اوّل [ كه نافلهء صبح است ] چه ؟ گفت : « آن دو ركعت ، جزو نماز شب است [ و مىتوان با آن خواند ] و با همان دو ركعت ، نماز شب فرد [ و سيزده ركعت ] مىشود ، و قنوت در هر نمازى جايز است » . و گفت : « با من حركت كن ، اى برادر ! » و همواره مرا از درّه‌اى پايين مىبُرد و از قلّهء كوهى بالا مىآورد تا به درّهء بزرگى مانند كافور [ خوش‌بو ] رسيديم . چشم دوختم ، خانه‌اى مويين ديدم كه مىدرخشيد . گفت : « ببين . چيزى مىبينى ؟ » . گفتم : خانه‌اى مويين مىبينم . گفت : « همان آرزوى توست » ، و از درّه سرازير شد و من هم در پى او رفتم تا آن كه به ميان درّه رسيديم . او از مركبش پياده شد و رهايش كرد و من نيز از مركبم پياده شدم و به من گفت : « رهايش كن » . گفتم : اگر گم شود ، چه ؟ گفت : « اين ، وادىاى است كه جز مؤمن به آن وارد نمىشود و جز مؤمن از آن بيرون نمىرود » . آن گاه بر من پيشى جُست و به خيمه وارد شد و به شتاب به سوى من بيرون آمد و گفت : « بشارت بده كه به تو اجازهء ورود داده شد » .